ویلچر

دوستای عزیز میگفتن چرا اپ نمیکنی؟ منم نمیدونستم چی باید بگم تنها حرفی که ذهنم رد میشد این بود که وقت نمیکنم درگیر م!

شاید سوال پیش بیاد که مگه استاددانشگاهی و یا جراح مغزو اعصاب!

شایدم برداشت بشه که چقد کلاس میزاره طرف!

اما خب گاهی وقتا برای درگیر بودن نه احتیاجی هست که کسی باشی نه کلاس بزاری همین که ادم باشی کافیه که هرزگاهی با افکارت و خودت دست به یقه بشی

دنبال بهونه های چرت و پرت بگردی که هی به همه چی گیر بدی .دردی که الان اکثر ماها داریم

درگیرم .....

واینم یه شعر جدید از خودم

 

 

بیا

از عمق این زخم ها نترس

پرده ها را کنار بزن

بگذار افتاب این تاریکی خفته در اغوشمان را بیدار کند

و صبح

از سرشانه های زخمی این شهر بالا بیاید

بیا

پرده ها را کنار بزن

من از این تاریکی ها میترسم

از غولهایی که شبانه ارام بالای بستر مادر

گلویش را میگیرند که سرفه کند و خون بالا بیاورد

از بغض های خواهر که تا صبح تنها گره های کوری میشوند به دار قالیش

واز این ویلچر

تنها غنیمت جنگ

که سربازی پیر

با خود به خانه اورده...

 

 

 

 

/ 27 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیدار

سلام. تعریف کارهاتو دورا دور شنیدم.اتفاقی وب تو پیدا کردم. باز می آیم[گل]

ادبیاتچی(مامان حاج علی)

هنوزم خواب ميبينم به شبها همان مردي که بر اسبي سوار است همان مردي که جمعه آيد روزي ... و اين پايان خوب انتظار است[گل]

سلام این عید بزرگ را به شما تبریک میگویم امید است بزودی شاهد ظهور آقا باشیم اللهم عجل لولیک الفرج

سپیدار

سلام دوستم دعوتی به خوندن یه خط خطی[گل]

فرشته

نممدی..... خوش بیامدی شعرت قشنگ بود موفق باشی

مجید

خاعک تو سرت کجایی ؟!!

مجید

خاعک تو سرت کجایی ؟!!

مهدی

سلام شعر ها مثل همیشه زیبا ...[تایید]

افتاب

[گل] خوشحالم که به وبت اومدم.موفق باشی[گل][ماچ]